بی منطق ترین عضو بدنم چشمهایم اند...میبینند که دیگر دوستم نداری اما هنوز تشنه دیدنت هستند
رویاهایم را به من بدهکاری...
ما از شاهزادگی به آوارگی کشاندی...
برگرد...
میخواهم مردانگیت را نقض کنم ...
.
.
.
گوش هایم را میگیرم....
چشم هایم را میبندم....
زبانم را گاز میگیرم....
ولی حریف افکارم نمیشوم....
چقدر دردناک است " فهمیدن "

اهل پنهان کاری نیستم...
اعتراف میکنم...
زمانی دل یکی را سوزاندم ...
حالا...
یکی...
یکی...
یکی...
دلم را میسوزانند...
.
.
.
امروز باز هم پستچی پیر محله ما نیامد...!
یا باید خانه مان را عوض کنیم یا پستچی...!
تو که هر روز برایم نامه مینویسی مگر نه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 11:43 توسط مونـــــــــــــــس
|
ایــــنجــ ـآ مـَن مــی نویسَم...