رویاهایم را به من بدهکاری...

ما از شاهزادگی به آوارگی کشاندی...

برگرد...

میخواهم مردانگیت را نقض کنم ...

.

.

.

گوش هایم را میگیرم....

چشم هایم را میبندم....

زبانم را گاز میگیرم....

ولی حریف افکارم نمیشوم....

چقدر دردناک است " فهمیدن "

اهل پنهان کاری نیستم...

اعتراف میکنم...

زمانی دل یکی را سوزاندم ...

حالا...

یکی...

یکی...

یکی...

دلم را میسوزانند...

.

.

.

امروز باز هم پستچی پیر محله ما نیامد...!

یا باید خانه مان را عوض کنیم یا پستچی...!

تو که هر روز برایم نامه مینویسی مگر نه؟؟؟؟؟؟؟؟